تبليغاتX
تـُــ ـپُــــ ـق

تـُــ ـپُــــ ـق

 

بر خلاف تمام ِ کـُری خواندنم از صبـح، میترسیـدم. انگار بابـا منطقش را به لعنتـی فرستاده بود، مثل ِ  همیشـ ه نماند تا " خـار به چَشمانـم نرود " ! مامـان، مرسی که مانـدی تا تنهاتـر نمانم ...

 

 

   یکشنبه سی ام خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن  | 

 

آهنگ ِ مست ِ چـِشـات. ی دنیـا شـ ـوق. لـرزشی در دلــ ـم !

مترو 7تیـــ ـر. کافـ ه سپیــ ـد و سیـ ـاه. نگـاه هـای خیــ ـره و پُـر از حرفتـــ. خـواستـمتــ !

چیـتگــ ـر.آغـوشـت. حـُـرم ِ نفـس هات. اولین بوســ ه. دل بستــ ـم !

.

.

.
خاط ـره باهـات زیـاد دارم، به انـدازه ی تجـربـ ه ی همـ ه ی اولـ ین هام. هیـچ وقت هیچ " اولـ ینی "  از یـاد نمیـره، حتی اگـ ه خودمـون بخوایم ... . آخرین دیـدارمون ...  روبه روی هـم، نگاهـامون قفـل شده تو هـم، بهت لبخنـد میزنـم، تو هَم. قطار میرسـ ه، تا آخریـن لحظـ ه چشـم ازت بر نمیـدارم، قطار دور و دور تر میشه، نگام میفتـ ه به صندلی ِ خالی ِ روبه رو ... اگـ ه اون روز میدونستم که این آخرین " باهـم بودنمونـ ه "  بدون شک اشک هایـی رو که تو چشـمام جمع شـده بودن، حبس نمیکردم ...

میـدونی کجای کار گـند زدم ؟ اونجایی که اجـازه دادم کسـی جـزء تـو ببوستـم، لمسـم کنه. انگار انتقـام ِ تمام نبودن هات رو از خودم گرفتم با این کار. مسائلـی بینمـون رنگ باخت که حتی با گذشت تـو هَم مثل قبل نمیـشه دیگـ ه. خوشحالم، خیلـی خوشحالم که خـودت فهمیـدی بایـد بـری ...

 

   جمعه بیست و هشتم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

دوباره ترس و بُهت و ... نفرت ! نفرت از حیوون های انسان نمایی که مطمئنـم تو زندگیشون هرگز آدم بودن رو تجربه نکردن ! هنوز بغض دارم و تو حالت ِ شوکم ... خدا جون ؟ گریـه کنم یا بخندم ؟ ناراحت باشم یا خوشحال ؟ این بار ِ چندمه که همه چیز به خیــر (!) میگذره ؟ نمیدونم ... هیچ چیزی نمیدونم ! فقط میخوام بگم مرسی ... مرسی که این بار هم هوامو داشتی ... مرسی که تو این لحظه، اینجا، دارم نفس میکشمُ سالمم (!) ... مهم نیست اگه بُغض داره خفم میکنه، مهم نیست که قلبم گرفته و نفسم هنوز بالا نمیاد ... فقط این مهمـ ه که تو این لحظه، اینجا، دارم نفس میکشمُ سالمم (!) ...

 

 

   دوشنبه هفدهم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

افراد در زندگی به دو جا می روند :

  1. آنجایی که میخواهند.
  2. آنجایی که نمیخواهند !

میدونم که به کجا میخوام برم. گذر از حاشیه های زندگی فقط یکم نفس گیره ! نه تنها برای من، که خیلی ها ... اما با این حال با لبخند دارم پیش میرم.

 

 

   جمعه چهاردهم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

گُـشادیـسم ِ مزمن گرفتم ! کُلی کار برای انجام دادن دارم اما بی خیال تر از همیشه شدم ...  

 

   سه شنبه یازدهم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

چند روزه نمیدونم چه مرگمـه. بهانه گیرم و پاچه گیر ... حس و حال چیزی رو ندارم همین طور هم کسی ! کلاس امروز رو نرفتم از صبح هم تو اتاق نشستم و موزیک گوش میدم. اتفاق های این چند وقت باعث شده که باز هم به این فکر کنم که واقعن از روی ظاهر نمیشه کسی رو قضاوت کرد، اصلن نباید کسی رو قضاوت کرد ! هیچ وقت نمیشه فهمید تو ذهن و قلب کسی چه خبره ...

وقتی از من حرف میزنی، از خوبی هام، از اخلاقام، اینکه شبیه هیچ کدوم از دخترای زندگیت نیستم، اینکه پول و ماشین و موقعیتت روم تاثیر نمیذاره، وقتی از نجابتم میگی ... از چشم هایی که عاشقش شدی دلم میخواد همه ی احساسات ِ ضـد و نقیضمُ بالا بیارم روت تا زودتر خفــ ه شی ! دوست دارم بریــ نم تو اون نجابتی که تو، تو وجــود ِ من میبینی و میخوای ... !

تو این رابطه اونی که اول و آخر باید دُمش رو بذاره رو کولش و بره منم ! چند روزه دارم به این فکر میکنم وقتی کسی رفتنیه هر چی زودتر بره بهتره ... نیومده بودم که برم، اینو خوب میدونی ! مشکل اینجاست که همون اوایل تو صداقت کم گذاشتی ...

 

 

   شنبه هشتم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

هر چه قدر هم که ادعـــای روشن فکری داشته باشم و بخوام بگم که روابط ِ خصوصیـت به خودت مربوطـ ه ، هم خوابگی هات با ی زن ِ شوهــردار رو نه میتونم درک کنم و نه هضــم !

 

   جمعه هفتم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

کاش من هم میتونستم مثل ِ بعضی از زن های سَلیطــ ه جیغ و داد کنم ! اون قدر صدام رو بالا ببرم که طرفم، هرکی که هست ! از تـُُن ِ صدام مجبور به سکوت شه ... اما افسوس، افسوس که بعد ِ یکم بالا رفتن ِ صدام کم میارم و نمیتونم به حرف زدنم هم ادامه بدم ! که اگه این طور نبود یقینن امروز اون قــدر جیغـــ میزدم که گوش خــدا هم کـَـر بشه ...

 

 

   پنجشنبه ششم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

ی سری از عکسایی که کاشان گرفته بودیم دست دوستان بود که تازه به دستم رسید ... داشتم اون ها رو میدیدم که چشمم خورد به عکسی که با اون آقـاهه تو نیاسر گرفتیم ... کنار آبشار ایستاده بود و ریسه ی گل میفروخت. طفلی کلی سوژه شده بود و همه ( بچه های خودمون :دی ) باهاش عکس  میگرفتن ! خیلی نمک داشت. کلی هم خوشش اومده بود از توجه ما، ژست میگرفت و با هممون عکس انداخت :دی نیــگاش کن ، جـااااااااان  ((:

چند تا عکس دیگه :

آبشار نیاســر، واقعن دیدنـی بود ! ----> کلیـــ ـکـ

خرچنگی که بچه ها از آبشار گرفته بودن ! :دی ---->  کلیـــ ـکـ

کوره ی گلاب گیری، تو حیاط ِ ی خونه ی قدیمی !  ----> کلیـــ ـکـ

 

 این آپ مال ِ چند روز پیش بود، بعضی از عکسا رو تازه امشب تونستم آپلود کنم. تو روح ِ اینترنت دایال آپ، بشماااااااار !!

 

 

   چهارشنبه پنجم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن 

 

گاهی هر چه قـدرهم که فکـر کنی شجاعت انجام بعضی کارهـا رو داری وقتی پای عمل میرسه کـم میـاری !

   یکشنبه دوم خرداد 1389    نـ ـگـیــ ـن