امروز دقیقن حس ادم هایی رو داشتم که تو هفتا اسمون ی ستاره هم ندارن که براشون چشمک بزنه ! ازمون استخدام ...  رو رد شدم !  تا زمانی که خانواده های شهدا و فرزندان شاهد مونده و سهمیه ای که برا اونا در نظر گرفته شده ما بهتره سرمونو بذاریم زمین و بمیرم . ی جورایی روش حساب باز کرده بودم٬ناراحت شدم .... شاید نباید بهش امید می داشتم !

 فکرم مشغول بود و اعصابم مگسی !  دوست داشتم بی هدف بین همهمه ی ادما تو خیابون راه برم و به خودم فرصت هضم واقعیت ها رو بدم .... کلاس بعد از ظهر رو پیچوندم و با فاطمه رفتیم سینما فیلم  " کتاب قانون " رو دیدیم یک ساعت راه رفتیم و حرف زدیم باز تصمیم گرفتیم بریم سینما ! " نیش زنبور " رو هم دیدیم .... دو تا فیلم کاملن معمولی و نه چندان جذاب ! اما دیدنشون حداقل باعث شد که از اون وضع در بیام (: