33

 

دم ِ صُب ِ تازه چشمام گرم شده ... نوازش ِ دستی رو روی کمرم حس میکنم ... نفسم بند میاد و ی ترسی وجودم رو میگیره ... ناخوداگاه ی تکون میخورم ... ازم دور میشه ... بار ِ دوم ِ که نیمه شب منو مهمون نوازش هاش کرده ... اولین بار جوابش جیغ و داد بود و ... اما این بار ... میدونم که میدونه متوجه شدم ... امروز اما باز به روی خودش نمیاره ... منم هم ...

 

32

 

عاشق جمع هایی هستم که " دختر " و " پسر " توش معنایی نداره، هر کدومش که باشی ی دوستی ... فقط ی دوست ! هفته ی پیش با یکی از همین جمع ها رفتم کاشان ... اون قدر خوش گذشت که اصلن تصورش رو هم نمیکردم. هیچی دیگه پای ثابت تورهــاشون شدم ! :دی

همیشه دوری و دلتنگی ی مشکلاتی رو به وجود میاره که به هر دری هم بزنی نمیتونی حلشون کنی جزء با دیدن، بوییدن، بوسیدن و غرق شدن تو نفس هایی که با داغیش بهت میفهمونه چه قدر دوستت داره ... و اونجاست که میفهمی چه قدر لج باز و دیوونه هستی که گاهی این عشق رو ندید میگیری ! ... تمام لحظه های اون 3 روزی رو که با هم بودیم تو ذهنم ثبت کردم برای روزهایی که قرار ِ خیلی دلتنگت شم، روزهایی که ممکنه باز هم به خاطر نبودنت پاچه ت رو بگیرم و تو باید صبــور باشی جانـم ! :دی

دیـدی گاهی چه قدر راحت آدم ها بهت تهمت میزنن ؟ چه قدر بی دلیل بهت توهین میکنن با رفتاراشون ؟ اون قدر زیاد که ترجیح میدی در برابرشون سکـوت کنی ! که فکر میکنی اگه بخوای اشتباهشون رو بهشون گوشزد کنی شخصیت خودت رو زیر سوال بردی ! سکوت میکنی چون در حدِ تو نیستن بخوای براشون توضیح بدی !

رابطه م با اطرافیانم همیشه حد ومرز داره ... در عین اینکه خیلی صمیمی و راحت رفتار میکنم اما دوست ندارم خیلی بهم نزدیک شن. همون قدر که بهشون احترام میذارم توقع احترام رو هم دارم اما اگه چیزی غیر از رفتار متقابل ازشون ببینم رُک تر از اونی هستم که بخوام چیزی نگم ... اینا رو گفتم که بگم تا حالا تو جواب دادن جلوی کسی کم نیاوردم، اگه رفتاری ناراحتم کنه، اگه حرف بی ربطی بهم زده بشه همیشه ی جواب داشته ... اما یکی هست که تو جواب دادن بهش کم میارم ! نمیدونم چرا لال میشم در مقابلش ... و من این رو اصلن دوست ندارم ! این روزها حرف ها و توهین هاش رو دارم میشنوم و فقط سکوت کردم ! این سکوت رو دوست ندارم اما نمیتونم چیزی هم بگم ! این سکوت با سکوت بالایی خیلی فرق داشت ها ... ):

چند هفته ای میشه که تصمیم گرفتم وزنم رو پایین بیارم :دی در راستای این امر عصرها رو در باشگاه به سر میبرم، تمریناش سنگینه و خیلی عضله هام (!) درد میگیره بعد ِ تمرین.دیروز تا مرز خودکشی پیش رفتم الان هم به شدت داغوووونم :دی

وقتی به لبـاس عــروس فکر میکردم همیشه از تصور خودم تو این لباس خنده م میگرفت، حس میکردم باید خیلی مضحک شم ! تا اینکه دیشب یکی از اون خوشگلاش رو پوشیدم و تو اون ژست های عروسانه دیدم نه بابـا، چه عروس جیگری میشم و خبر نداشتم !! (((:

خیلی پراکنده بود ! میدونم، میـدونـــم 

 

31

 

این روزا زندگیم بیشتر حول ِ رابطه ی دو نفرم میگذره ! جالب نیست همه ش و همه ش به فکر حرفا و رفتارایی باشی که خیلی اذیتت میکنه اونم از طرف کسی که انتظارش رو نداری ! از طرف کسی که میگه عاشقته، دوستت داره ! تنها مشغله ی ذهنیم شده فکر کردن به اون و حسش و در نهایت شک کردن به خودش و احساسش ! نه، این حس اصلن جالب نیست ! خیلی سعی کردم تکلیف خودم و حسم رو روشن کنم اما باز سردرگمم. فعلن میخوام ازش دور باشم تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم و البته شاید هم اوشون (!) یکم، فقط یکــم مجبور بشه به رفتارش فکر کنه !

تو این مدت هم بودم، همیشه هم میخوندمتون اما حس کامنت گذاشتن نبود !  مرسی از لطف همتون.

سـوفــی ،مهـــری ، آبـــان به خـدا خیلی میخوامتــون ! :*