33
دم ِ صُب ِ تازه چشمام گرم شده ... نوازش ِ دستی رو روی کمرم حس میکنم ... نفسم بند میاد و ی ترسی وجودم رو میگیره ... ناخوداگاه ی تکون میخورم ... ازم دور میشه ... بار ِ دوم ِ که نیمه شب منو مهمون نوازش هاش کرده ... اولین بار جوابش جیغ و داد بود و ... اما این بار ... میدونم که میدونه متوجه شدم ... امروز اما باز به روی خودش نمیاره ... منم هم ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت توسط نـ ـگـیــ ـن
گوشه هایی از روزمرگی هام رو میخونید .