13
بعضی اتفاق ها هست که هر چه قدرَم زمان بگذره باز تازگی ه خودش رو حفظ میکنه .... مث از دست دادن کسی ! هر چند سال هم که بگذره وقتی که میخوای جدی به نبودش فکر کنی اصن تو ذهنت نمیگنجه هضم این نبودن .... به ظاهر پذیرفتی واقعیت ها رو و قبول کردی که زندگی ادامه داره .... اما فقط ی تلنگر، ی تلنگر کافی ه تا حجم اون نبودن و حس نکردن ، باز هم رو قلبت مث ی زخم تازه بنشینه ... و تو میمونی و ی بغضی که خیال شکستن رو نداره ! بغضی که داره خفته ت میکنه ... که اگه سرباز کنه لعنتی بدجوری رسوات میکنه ... .
دیشب ساعت 3 خوابیدم و تا خود صبح دچار عارضه ای به نام " خواب های پریشان " بودم ! این خواب ها برام تداعی کننده ی خاطرات تلخ ی اتفاق بود .... حس و حالم حسابی بهم ریخته فقط دوست دارم تنها باشم !
+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط نـ ـگـیــ ـن
|
گوشه هایی از روزمرگی هام رو میخونید .