نمیدونم از کجا شروع کنم ؟ از کجای اون روز هایی که هر لحظه ش پر از دلواپسی و دل اشوبی بود... روزهایی که خودم رو تو اتاقم حبس میکردم ! روزهایی که نگاه نگران مامان، دلواپسی های خواهرم، نگاه های متعجب بابا، ناراحتی ِ داداشم رو میدیدم و نمیتونستم برای خودم کاری انجام بدم ! روزهایی که بهم نشون داد چه قدر ناتوان شدم و هضم اون ناتوانی برای منی که همیشه خدای صبر و مقاومت بودم چه قدر شکننده بود ... روزهایی که غرق در سرگردونی بودم و باید بد ترین اتفاق های زندگیم رو باور میکردم و باهاش کنار میومدم ! روزهایی که تحمل هیچ کس وهیچ چیزی رو نداشتم و ارتباطم رو با همه قطع کردم ! روزهایی که جنگ ِ من بود با مـن ... تمام اون روزها تموم شد ! و چه قدر خوشحالم ... خوشحالم که بالاخره  تونستم با بزرگترین غول زندگیم، ترسی که از کودکی همراهم بود مواجه بشم و دست از فرار بردارم ... .

روح و روانم رو با هر سختی ای که داشت تونستم رفرش کنم و خودم رو به این باور برسونم که هر سقوطی میتونه سکـوی پرتابی باشه ... فقط کمی " باور ِ خـود " میخواد ! و چه زیباست این باور.

تو این مدت بودن دوستانی که بی صدا کنارم بودن ... حسشون کردم و بهشون دل گرم شدم. مرسی از همه ی شما، به خاطر محبت هاتون و نگرانی هاتون ... بی نهایت میدوستمتون !