34
خیلی عاشق و شیفته ش شده بود، مدت زیادی باهاش بود و به خاطرش خیلی کارا کرده بود ... اما دیگه وقت جدا شدن رسیده بود، مثل هر داستان عاشقانه ی دیگه ای !! میخواست باور کنه که همه چیز بینشون تموم شده ... افتاده بود به جون ِ روح و روان ِش ! تو اتاق خودش رو حبس کرده بود و کارش همش گریه بود ... به جنون رسید بود ! از اطرافیانش میخواست که تنبیهش کنن، تنبیــ ه بدنـی ! کمربند بابـاهه رو برداشته بود و از خواهرش میخواست محکم بِزنَـت ِش ... میخواست اون قدر درد بکشه که درد ِ روحیش رو از یاد ببره ... رفتارش قابل درک نبود اون موقع ها برام ... اما الان، میفهمم ... کاملن درکش میکنم که وقتی قلبت برای کسی به درد میاد یعنی چی ... دلم برای همه ی کسایی که تو این موقعیت هستن میگیره !
+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط نـ ـگـیــ ـن
گوشه هایی از روزمرگی هام رو میخونید .