34

 

خیلی عاشق و شیفته ش شده بود، مدت زیادی باهاش بود و به خاطرش خیلی کارا کرده بود ... اما دیگه وقت جدا شدن رسیده بود، مثل هر داستان عاشقانه ی دیگه ای !! میخواست باور کنه که همه چیز بینشون تموم شده ... افتاده بود به جون ِ روح و روان ِش ! تو اتاق خودش رو حبس کرده بود و کارش همش گریه بود ... به جنون رسید بود ! از اطرافیانش میخواست که تنبیهش کنن، تنبیــ ه بدنـی ! کمربند بابـاهه رو برداشته بود و از خواهرش میخواست محکم بِزنَـت ِش ... میخواست اون قدر درد بکشه که درد ِ روحیش رو از یاد ببره ... رفتارش قابل درک نبود اون موقع ها برام ... اما الان، میفهمم ... کاملن درکش میکنم که وقتی قلبت برای کسی به درد میاد یعنی چی ... دلم برای همه ی کسایی که تو این موقعیت هستن میگیره ! 

 

33

 

دم ِ صُب ِ تازه چشمام گرم شده ... نوازش ِ دستی رو روی کمرم حس میکنم ... نفسم بند میاد و ی ترسی وجودم رو میگیره ... ناخوداگاه ی تکون میخورم ... ازم دور میشه ... بار ِ دوم ِ که نیمه شب منو مهمون نوازش هاش کرده ... اولین بار جوابش جیغ و داد بود و ... اما این بار ... میدونم که میدونه متوجه شدم ... امروز اما باز به روی خودش نمیاره ... منم هم ...

 

32

 

عاشق جمع هایی هستم که " دختر " و " پسر " توش معنایی نداره، هر کدومش که باشی ی دوستی ... فقط ی دوست ! هفته ی پیش با یکی از همین جمع ها رفتم کاشان ... اون قدر خوش گذشت که اصلن تصورش رو هم نمیکردم. هیچی دیگه پای ثابت تورهــاشون شدم ! :دی

همیشه دوری و دلتنگی ی مشکلاتی رو به وجود میاره که به هر دری هم بزنی نمیتونی حلشون کنی جزء با دیدن، بوییدن، بوسیدن و غرق شدن تو نفس هایی که با داغیش بهت میفهمونه چه قدر دوستت داره ... و اونجاست که میفهمی چه قدر لج باز و دیوونه هستی که گاهی این عشق رو ندید میگیری ! ... تمام لحظه های اون 3 روزی رو که با هم بودیم تو ذهنم ثبت کردم برای روزهایی که قرار ِ خیلی دلتنگت شم، روزهایی که ممکنه باز هم به خاطر نبودنت پاچه ت رو بگیرم و تو باید صبــور باشی جانـم ! :دی

دیـدی گاهی چه قدر راحت آدم ها بهت تهمت میزنن ؟ چه قدر بی دلیل بهت توهین میکنن با رفتاراشون ؟ اون قدر زیاد که ترجیح میدی در برابرشون سکـوت کنی ! که فکر میکنی اگه بخوای اشتباهشون رو بهشون گوشزد کنی شخصیت خودت رو زیر سوال بردی ! سکوت میکنی چون در حدِ تو نیستن بخوای براشون توضیح بدی !

رابطه م با اطرافیانم همیشه حد ومرز داره ... در عین اینکه خیلی صمیمی و راحت رفتار میکنم اما دوست ندارم خیلی بهم نزدیک شن. همون قدر که بهشون احترام میذارم توقع احترام رو هم دارم اما اگه چیزی غیر از رفتار متقابل ازشون ببینم رُک تر از اونی هستم که بخوام چیزی نگم ... اینا رو گفتم که بگم تا حالا تو جواب دادن جلوی کسی کم نیاوردم، اگه رفتاری ناراحتم کنه، اگه حرف بی ربطی بهم زده بشه همیشه ی جواب داشته ... اما یکی هست که تو جواب دادن بهش کم میارم ! نمیدونم چرا لال میشم در مقابلش ... و من این رو اصلن دوست ندارم ! این روزها حرف ها و توهین هاش رو دارم میشنوم و فقط سکوت کردم ! این سکوت رو دوست ندارم اما نمیتونم چیزی هم بگم ! این سکوت با سکوت بالایی خیلی فرق داشت ها ... ):

چند هفته ای میشه که تصمیم گرفتم وزنم رو پایین بیارم :دی در راستای این امر عصرها رو در باشگاه به سر میبرم، تمریناش سنگینه و خیلی عضله هام (!) درد میگیره بعد ِ تمرین.دیروز تا مرز خودکشی پیش رفتم الان هم به شدت داغوووونم :دی

وقتی به لبـاس عــروس فکر میکردم همیشه از تصور خودم تو این لباس خنده م میگرفت، حس میکردم باید خیلی مضحک شم ! تا اینکه دیشب یکی از اون خوشگلاش رو پوشیدم و تو اون ژست های عروسانه دیدم نه بابـا، چه عروس جیگری میشم و خبر نداشتم !! (((:

خیلی پراکنده بود ! میدونم، میـدونـــم 

 

31

 

این روزا زندگیم بیشتر حول ِ رابطه ی دو نفرم میگذره ! جالب نیست همه ش و همه ش به فکر حرفا و رفتارایی باشی که خیلی اذیتت میکنه اونم از طرف کسی که انتظارش رو نداری ! از طرف کسی که میگه عاشقته، دوستت داره ! تنها مشغله ی ذهنیم شده فکر کردن به اون و حسش و در نهایت شک کردن به خودش و احساسش ! نه، این حس اصلن جالب نیست ! خیلی سعی کردم تکلیف خودم و حسم رو روشن کنم اما باز سردرگمم. فعلن میخوام ازش دور باشم تا بتونم بهتر تصمیم بگیرم و البته شاید هم اوشون (!) یکم، فقط یکــم مجبور بشه به رفتارش فکر کنه !

تو این مدت هم بودم، همیشه هم میخوندمتون اما حس کامنت گذاشتن نبود !  مرسی از لطف همتون.

سـوفــی ،مهـــری ، آبـــان به خـدا خیلی میخوامتــون ! :*

 

30

 

بعضی از آدم هایی که وارد زندگیت میشن با اینکه میدونی حسی بهشون نداری اما فکرشون راحتت نمیذاره ! نگاهشون٬ صداشون٬ کوچکترین کاری که برات انجام دادن٬ همه و همه تو ذهنت نقش میبنده ... و گاهی حتی دلتنگشون هم میشی !

امروز وقتی ازم خواستی جان پاری رو برات قسم بخورم که میخوام برای همیشه بری٬ ی لحظه ... اما ازت خواستم بری ! میدونی ؟ دلم حتی برا نگاهای هیزِت هم تنگ میشه !

صبح که از خواب پا شدم دیدم بدنم پر شده از دون دونای قرمز ! آبله گرفتم، اون هم از نوع ِ مُرغی ! اون قدر همه جام (!) میخاره ): صورتمم از عصر داره کم کم پُـر میشه ): اون قدر حالم بده ): اون قدر بده کل سیستمت از دورن بهم بریزه ): ! اون قدر بده از پریـــ ـود فقط دل درد و کمر دردش رو داشته باشی ): !  اون قدر بده کل عضله هات به خاطر اعصابِ داغونت بگیره و نتونی تکون بخوری ): اون قدر بده هر چی مسکن میخوری سردردات خوب نمیشه ): اون قدر بده که با وجود همه ی آدم های اطرافت باز هم خیلی تنهایی ):

 

29

 

چند وقت پیش داشتم فایل های کامی رو مرتب میکردم که دیدم چند تا از آلبوم های گوگوش رو دارم و تا حالا یک بار هم گوش نکرده بودمش ! امروز بعد از ظهر که تو فاز گریه بودم رفتم سراغشون ... بساط دو ساعت گریه م رو ساخت :دی خاطرات ریز و درشت، تلخ و شیرین رو قلبم سنگینی میکرد بدجور ... اولین علتش ناراحتی دوستم از دستم بود ! نمیدونم چرا هر وقت میخوایم با هم جدی صحبت کنیم به ناراحتیه یکیمون منجر میشه ... ): ! دومیش هم این سیستم پریـ ـودیسم لعنتیه ! که همیشه گند میزنه به روح و روانم ! همه ی جد و آبادم رو میاره جلو چشام ! تا جایی که میشینم برای عموی ندیده ای که سالهاست مرده گریه میکنم !! کلن دوران حس کردن ِ بیچارگی با پوست و استخونه ! چند روز قبل و بعدش به شدت دپرس و هاپوم میکنه !! مخصوصن وقتی که قراره بیاد و نمیاد ! یعنی واقعن موجودی به نام بچه ارزش این همه درد و اعصاب خوردی رو داره ؟ خدا جون مگه فقط مال منه این بچه ؟  خب ی کاری میکردی ی بار من جُرِش رو بکشم ! ی بارهم باباش ! ): برای تویی که خدایی کاری نداشت که !! اینم عدالته تو داری ؟!! ایییییییییییش !! (( :

 

 

28

 

سال جدید ِ و بهارُ کلی حس خوب ... با تاخیر٬ سال نـو مبـارکــــــ  ایشاالله 89 بهترین ها رو برامون رقم بزنه. سلامتی، شادی و موفقیت رو برای همتون آرزو دارم ... و اما تا الان ... اون قدر کار داشتم و مشغول بودم که وقت آپ کردن هم نبود، خداییش همیشه ته تقاری ها مظلوم واقع میشن ): مخصوصن اگه دختر باشن ! مخصوصن تر اگه خواهر بزرگه شون مزدوج باشه ! اگه مامانشون هم بزنه و تو این روزا مریض بشه که دیگه هیچی ... هفته ی اول تعطیلات رو در بست مشغول مهمون داری و خونه داری بودم ... هفته ی دوم هم با ی مسافرت سه روزه  شروع شد و دو سه روزِ باقی رو در حال خستگی در کردنم !! :دی

  بر خلاف سالهای  پیش عید امسال اصلن برام خسته کننده و تکراری نبود ...  به 89 حس خیلی خوبی دارم، تیر ماهش  پایان 21 سالگیمه و اغاز 22 .... روزهایی که تکرار نشدنیه و من دوستشون دارم، انرژی زیادی برای ساختن روزهاش دارم ... حسی که بعد ِ سه سال سراغم اومده و دوباره دارم تجربه ش  میکنم ... دلم نمیخواد الکی بگذره و ی عالمه شوق و برنامه دارم براش ... امیدوارم همه چیز خوب پیش بره ! میخوام به آینده خوشبین باشم ...

 

 ـ نمیدانم با آنکه میدانم از آن ِمن نخواهی بود ولی با تار و پود ِ جان برایت خانه می سازم ...

 

27

 

سومین سالگرد نبودنت هم تو روزهایی که پر از شوق ِ بهاره از راه رسید، اما چه پاییزی ِ دل های ما ... این سه سال چه زود گذشت و چه دیر !! انگارهمین دیروز لحظه ی وداعمون بود، لحظه ای که تو سفید پوش بودی و ما سیاه پوش تو !! چه قدر سخت گذشت و چه قدر بد گذشت ... وحـالا، چه قـــدر دلتنـگتیــم ...

جای هیچ کس را هیچ کس نمیگیرد ... و به راستی که جای تو رو هیچ کس نمیتونه پر کنه برام ... باور کن این فقدان تا ابد باقیست ... .

سه سال گذشت ! این رفتن، این نبودن، این مــرگــــــــــ رو باور کردم ! دیگه نمیخوام بجنگم برای اون چیزهایی که نمیتونم تغییرش بدم ! واقعیت اینه که تو دیگه نیستی ... و من دلتنگم، دلتنگ همه ی لحظه هایی که بودی، بودنی که حکم زندگی بود ...

زندگـی ادامه داره ! حتی اگه تـو نباشی  ... هم برای من، هم مامان و بابا، هم بچه هات ... تو این روزها همش به این جمله ت فکر میکنم " هر اتفاقی هم که بیفته تو باید راه خودت رو ادامه بدی " میخوام همین کارو کنم ! میخوام همون نقشی که تــو، تو زندگیم داشتی من هم برای بچه هات داشته باشم ... هیچ وقت حس نکردم برادر ِ منی ! همیشه مثل ی دوست، ی مشوق، ی تکیــه گاه کنارم بودی ... امروز هر چه که دارم مدیون تواَم ... دیگه نیستی، اما فقط نیستی ! هنوز خیلی چیزها هست که نشون میده وجود داشتی و داری ... ارتباط عاطفی ِ ما بیشتر از هر وقت دیگه ایِ پر رنگ تره ... میدونم همون قدر که من میخوام تو خوشحال باشی تو هم همین رو میخوای ... نه تنها برای من که برای همه ... و میدونم که میدونی چه قدر تو این شب بغض دارم ... اما تو آسوده بخواب، چرا که این شب نیز بگذرد ... تــو آســوده بخـــواب ...

 

26

 

نمیدونم از کجا شروع کنم ؟ از کجای اون روز هایی که هر لحظه ش پر از دلواپسی و دل اشوبی بود... روزهایی که خودم رو تو اتاقم حبس میکردم ! روزهایی که نگاه نگران مامان، دلواپسی های خواهرم، نگاه های متعجب بابا، ناراحتی ِ داداشم رو میدیدم و نمیتونستم برای خودم کاری انجام بدم ! روزهایی که بهم نشون داد چه قدر ناتوان شدم و هضم اون ناتوانی برای منی که همیشه خدای صبر و مقاومت بودم چه قدر شکننده بود ... روزهایی که غرق در سرگردونی بودم و باید بد ترین اتفاق های زندگیم رو باور میکردم و باهاش کنار میومدم ! روزهایی که تحمل هیچ کس وهیچ چیزی رو نداشتم و ارتباطم رو با همه قطع کردم ! روزهایی که جنگ ِ من بود با مـن ... تمام اون روزها تموم شد ! و چه قدر خوشحالم ... خوشحالم که بالاخره  تونستم با بزرگترین غول زندگیم، ترسی که از کودکی همراهم بود مواجه بشم و دست از فرار بردارم ... .

روح و روانم رو با هر سختی ای که داشت تونستم رفرش کنم و خودم رو به این باور برسونم که هر سقوطی میتونه سکـوی پرتابی باشه ... فقط کمی " باور ِ خـود " میخواد ! و چه زیباست این باور.

تو این مدت بودن دوستانی که بی صدا کنارم بودن ... حسشون کردم و بهشون دل گرم شدم. مرسی از همه ی شما، به خاطر محبت هاتون و نگرانی هاتون ... بی نهایت میدوستمتون !

 

 

25

 

 باید سفر کینم٬ باید ...

 من از این طرف٬ تو از اون طرف ... و این یعنی :

                                                              راه منو تو از هم جداست رفیق !!

 پ.ن: هستم٬ خوبم٬ همین دور و بَرام ... (: